!!شروع تازه ی ما!!
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او همچو من شو همچو من شو گرد یک یک حلقه ی گردان او
جایی دیگر میروم تا شاید نگاهم کنی! زندگی شاید خمین باشد! یک فریب ساده ی کوچک! فریب خورده ام! نیستیم را همیشه میفهمم و به دنبال نگاه هایی که هستم کنند! کار از کار گذشته است! بی و شیدا نیستیم اما.... حالم بد است! ما که بانو ی تمام خانه خهای عالمیم ما که خلق شدیم تا عاشق باشیم من نیستم و نیستیم را درک میکنم! ب یاد حرف های نگفته حرفهای سر به مهر حرفهایی که من ارزویش را داشتم یک دقیقه سکوت کن.... تو هم نیستی کجایی را خدا میداند! هر روز گم میشوم و تاول زده پاهایم! میخندند به ما!میخندیم به خودمان! مواد مواد بقیه جواد!! بچه های دانشکده مواد میخواندند!! دیده نمیشویم گاهی و گاهی بزرگتر از حتی خیال خودمان ما را میبینند! ببین با تو هستم که هیچ وقت نخواهی فهمید من برایت مینویسم ! قبول داری تو بچه گانه بازی کردی؟ و من بچه گانه تر باور میکردم تو را! ببین حال مرا........... ترس را این روزها زندگی میکنم ترسسسسسسسسسسسسسسسسس نبودنم را که نفهمیدی!امیدی ندارم که حتی بودنم را بفهمی! اما ما کسی هست صدای ما را بشنود؟ من بعد از چند ماه فقط میترسم! ترسم را ببین! حال بد خودم را صد ها بار جلوی چشمانم تصور کرده ام! قلبم در دهانم میتپد! کاش کسی ارامم کند! نشان چه بود.؟ مانده ام! و انتظار میکشم !انتظار همه چیز را و نمیخواهم خودم را سورن را و دوستانم را گریان ببینم! مثل تو که فقط در دنیایت خودت را دیدم! و شاید تو هم ببینی ! این بازی اخر است! بچه گانه نه! من هم با خیال نه! همین است حال من. و تو؟ و تو چی؟ کاش............... مینویسم با خط بدم اما دوست دارم ! "بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید ارزوی منی گرمتر بتاب!" تنهایی هامان دیده نشد جز در بی خوابی های پر استرسمان ارامش روز کنکور چرا؟ ارامش نشان چه بود؟ خدا تو خود میدانی! این است حال ما! کسی نمیداند چرا؟ چرا دوست داشته نمیشویم؟ کسی نمیداند چرا؟ گوش ها کر شده اند! کسی نمیداند چرا؟ صدایمان ضعیف نبود .................... من فریاد میزدم که دوستش دارم! کسی او را ندیدیه؟ میان ورق پاره ها و گاج ها و............ گم شد! نیست! کجایی؟ نمیدانیم خودش میخواند یا نه! اما ما میگوییم بیا دیگر! بگذر! .............. و دیگر هیچ! تو فکر اینم که یه نوشته بزارم از طرف کسی که نمیشناسمش برای خودم!خوبه؟ ........................................................................... عید؟ اها عید !نه بابا ۱۲ساعت هر روز درس !میشه عید؟ و شاید بشود با تنهای دوست تر شد! اخر با "او"که کاری نداریم! ببین ما را چه شده ایم!هر روز چاق تر از دیروز !این است خاصیت کنکور!!!!! بله!صدایم زدی؟ نه؟ با توهم زدیم! خدا راشکر که فکر ریتالین از سر سورن افتاد وگر نه الان کجا میدیمش را خدا میدانست! ریتالین !سپید هم چیز هایی میگفت! عوارض:مرگ! مراقب باش گلم! این هم از حرف زدنمان که.............. امروز هم مثل هميشه از جلوي كافه سپيد و سياه رد شدم و با خودم تكرار كردم:دلمان مي خواهد دورترين سادگي ها را بيابيم. اما اينبار فكر كردن به دانشكده پزشكي جاشو داده بود به كلي سوال. خسته و سرگشته و حيران ، مي روم در راه پرسش هاي بي پايان... يه صداي مهربون، همه جارو گشتم اما ... انگار واقعا ديگه نيست. دلم تنگ شده براي "جوجه" خطاب شدن!!! ظاهرا روح من كم سال است و هنوز هم از شوق سرفه اش مي گيرد! به 17 ستاره كه در آسمان زندگيم سوسو مي زنند چشم مي دوزم.هر كدام از ديگري كم سو تر و هر روز من از روز قبل بي حاصل تر. راستي،چگونه مي توان بزرگ بود مثل كسي كه محبت پدرانه اش را در دلم جا گذاشت و رفت؟ شايد ته مانده ايمانم بتواند كمكي كند. "آيا شما كه صورتتان را در سايه نقاب غم انگيز زندگي مخفي نموده ايد گاهي به اين حقيقت يأس آور انديشه مي كنيد كه زنده هاي امروزي چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند؟" "فروغ" سحر،ساناز و سپيده ی عزيز؛ اين بار هم ضمير نسي انسان به كمكش خواهد آمد دنيا توقفگاهي زودگذر است براي رسيدن به مقصد بزرگ تر توقف بيهوده است.بايد از زندگي گذشت.مثل پدرتان شريف و سربلند. اگر جهان به جهيدن خود ادامه مي دهد، چرا ما به كمالمان ادامه ندهيم؟ از زبان و قلم حقير من چيزي بر نمي آيد. وسيع باش و تنها و سربه زير و سخت... سحر جونم. عاشق عینک خودم!عاشق عینک ان انسان با ادب که مرا یاری کرد!و دیگر ندیدمش! من ساعت نمیخرم چون تا به حالا ۳ بار ساعت گم کرده ام! من حالا عاشق ان پسرک دعا خوان اول کتاب ها ی گاج !عاشق تیکه های کتاب سبز و عاشق شال گردنم هستم!صورتی و نرم! این روزها صورتی هستم! نمیبینی؟ حتی اگر نخواهم میخندم!ببین!کتاب خوشخوان دیفرانسیل را در د ستم میگیرم تا .... نا سلامتی بزرگ گشته ایم! کافه گپ برای سال بعد!چه طور است سروی؟ سورن بیمار است!فکر کنم قیافه اش خنده دار است!ها ها ها ها!! نیست!دلمان تنگ شده! سورن را نمیگویم! ان انسان عینکی ....................................................................! دفتر ما هم به نامت باز شد. سلام! از چه حرف بزنم؟ عاطفه ای که همیشه برای حرف زدن زمان کم میاورد حالا حرفی ندارد! نمیدانم چم شده! اما برایت میگویم که من نمیخوابم!چرایش را نمیدانم! من از او میترسم!از او که گاهی مهربان نگاه میکند و گاهی .... من از ترس ساکت شده ام! گوشه ی سالن کتابخانه رفته ام و کتاب میخورم!طعم کدام دانشگاه را میدهد را نمیدانم!! و گاهی هم هذیان میگویم! و ....... سخنان دکتر و آوازش را دوست داریم!(دکتر خودمان است!دوستش دارم!و کیفش را من دوست تر دارم!) یه بیت شعر هم که او خواند: بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم! آسمان انگار آبی تر است و روز آفتابی تر و شب مهتابی تر همه چیز قشنگ تر و قلب من روشن تر انگار نعمتی در راه است... شادم،می خندم،لذت می برم و آرام می شوم از وجودت که موهبتی است برای ما و نه تولدت،بلکه این برای تبریک سزاوار تر است تولدت مبارک. نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من.... خدا را شکر که بار دیگر باد زمستانی صورتم را می سوزاند خدا را شکر که هوای دم و بازدمم دوستانه از کنار یکدیگر می گذرند خدا را شکر که دیگر می توانم کیلومترها روی جدول راه بروم بدون اینکه یکبار به داخل جوب!! بیفتم خدا را شکر که می توانم چند ساعتی در کافی گپ با محیا گپ بزنم خدا را شکر که مردم خیابان به من می خندند!! خدا را شکر که رنگ بندهای کفشم با هم فرق می کند خدا را شکر که کاپشنم زیاد زیپ دارد خدا را شکر که کتابم را با علاقه به عاطفه تقدیم می کنم خدا را شکر که وقتی برای تست دین و زندگی! خواندم "اطعنی فی ما امرتک اجعلک تقول للشئ کن فیکون" دلم لرزید خدا را شکر که دیگر شرمنده نیستم خدا را شکر که می توانم شکرش بگویم به خدا نمیتونم زندگی نکنم! اره قبول یه ساله! اما .... دلم میخواد زود تر تموم شه! من دلم واسه کل کل با خودم تنگ شده! دلم گرفته!علاجی به غیر گریه ندارد! تو هم مانند ما در فکر و خیال دانشگاه های شریف و تهران و بهشتی هستی؟ و از بس فوتبال ندیده ام خواب میبینم علی دایی معلم فیزیک پیش است! واقعا کابوس بدی بود! از کنار هر چیزی حتی دلمان به راحتی عبور میکنم!و من قط از شعر کتاب گاجم را هر روز حمل میکنم! من دوست ندارم ببینم دوستم به خاطر حال بدش هر روز گریه کند! وای چه روزهاییست!!!! اما سپید میگوید بهتن روزها این ها میشوند! این روزها با هر بهانه ای هر چند کوچک شادی میکنیم!(حتی با بسکتبال بازی کردن در کلاس) فریماه می اید! ما خیلی خوشحال میشویم!اما کاش زودتر این ویلچر را کنار بزند! اما فکر کنم ما اندکی دیوانه هم شدیم! و اینکه... نگفتی حال تو چه طور است؟ حال شاید بهترین حال ها باشد! خوشحالم که حالم بد است! خوش حالم!همین! خدایا! الهی به امید تو را این روز ها بیشتر یاد می گیرم ! دعا کن ، دعا کن برایم خدا صبرم دهد ! این روزها . . . حال من طور دیگریست ! بذر بود ! این خیال به تو گفتم ، این را ببر و در باغچه ی دلت سبز کن ! به زیر خاک که رفتم ، خوب بود ، قرار بود دوباره سبز شوم با تو ! اما حالا . . . تمام این روزها به فکر اینم که من تو را اشتباه گرفتم یا تو مرا ؟ لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی است. خدا از پس هزار سال لیلی را مینگریست.چراغانی دلش را.چشم به راهی اش را. خدا به مجنون میگفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش میگرفت. خدا ثانیه ها را میشمرد.صبوری لیلی را. عشق درخت بود.ریشه میخواست.صبوری لیلی ریشه اش شد. خدا درخت ریشه دار را اب داد. درخت بزرگ شد.هزاران شاخه .هزاران برگ.ستبر و تنومند سایه اش خنکی زمین شد،مردم خنکی اش را فهمیدند،مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند. لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه میکند. خدا درخت ریشه دار را اب میدهد. مجنون نمی اید.مجنون هرگز نمیاید. زیرا که مجنون نیامدنی است.زیرا که درخت ریشه میخواهد!! " عرفان نظری اهاری" دیگر برای از تو گفتن از خودت واژه قرض می گیرم.همیشه سرم گیج میرود.اما حالا، با تو کوچه های خالی خیال من گیج از عطر اقاقی هاست.راستی؛ آن عقل دیوانه با دیدن چشمانت راهش را کشیدو رفت.نمی دانم چرا این جماعت نمی دانند که بندگیت موهبتی است تهی از نام و ننگ.اصلا ندانند بهتر است.هنوز نفهمیده اند دلی که مدت هاست کسی نشانی هم از او ندارد چله نشینی چشمانت را می کند.گیسوانم را در رقص و سمای باد رها می کنم و جامی از شراب وجودت می نوشم.دستانم را در میان دستانت گره خواهم زد تا بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم و در این حجم سفید گم شویم.پاکی نفس هایت به بیکرانم می کشد.حالا که مرا به بند جاودان کشیده ای این ضعیف بی جان را در حریر بوسه ات پنهان کن تا حجابی، باشد، برای نامحرمان.تا خلق لحظه ای پاک تر از دستان کوچک فرشتگان. شاید به سرعت تولد آن ستاره که هر شب چشمک زنان مرا به بیکران می کشد اتفاق، افتاده ای، و من نمی دانم به فرمان کدام خدای ناشناخته مبهوت و آرام اطاعت می کنم. حروف در هم جنون روی دایره ای بی پایان می چرخند و این مرا کلافه می کند.آن ها را می جوم و وجودم پر می شود از ... نوایت را در سینه ام زمزمه کن و بگو که چشمانت برگ های سبز تخیل نیستند.بگو معصومیتشان تصوری بی نشان نبوده و نیست.حجم عظیمی از من ذوب می شود و قدحی پر می کند برای تو و این پیشکشی است برای وجودی مقدس،برای گوشه ای از نگاهت.باقیش بماند تا بتوانم کمی بندگی کنم. شاید سکوت من جانت را می آزارد اما سکوت تو عشق را می بالد. امشب گیسوانم را در تنفس معصومت شانه می زنم و زندگی را آغاز می کنم.با مناجات سبز درختان که به سوی نقطه روشن توحید می روند خواهم رفت تا آفرینشت را شکر بگویم .راستی ؛ روی جام باده ها خواهم رقصید. من.......نمیدونم!****************************************************** من از حق تو در مقابل خودم دفاع کردم خاموش بودم نمیدانی از درون من چه ها کردم! هزار حرف نگفته را من ارام خواباندم هزار شوق در چشمانم من ان را رها کردم! باز هوای شاعری به سرم زد اما.... من آن را برای فرار از نگاهت فنا کردم "قبول کن اینکه بخوای چیزی که در سر داری رو نگی خیلی سخته!" هیچ وقت اینجا ازشون ننوشتم! حالا اما... نه! من عاشق چشم و ابروی شما نیستم و حتی ساکن کوی شما! من از پارسال که یه طور دیگه برام معنی شدید فهمیدم میتونم جز اینکه بیام تو جشن ها دست بزنم بگم اقا بیا و...یه طور دیگه دوستتون داشته باشم! من هر وقت یه مشکلی تو روحم پیدا میشد شاید بیشتر یادتون میافتادم! کمک کنید!و شاید مصطفی یک نشانه بود به قول خانم دمان که خیلی ها از او بدشان میاید و من هر روز بیشتر دوستش دارم!ولی میدونم من کم شدم! من از شما خواستم که چیزهایی که ممکن است دنیای من را خراب کنند از من دور کنید و از ان روز به بعد رفتارهای عده ای کم شد!حتی حالا وقتی نگاهمان تلاقی کند،از هم میگذریم! هستنتان را باور دارم!یقین دارم!اما چه کنم گاهی این افکار افسار گریخته... من دلم جهش این گونه جهان را نمیخواهد! من دلم ...خدا میداند ! خدایا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است.چه رنجی میکشد انکس که انسان است شوه ی نوشین لبان چهره نشان دادن است پیشه ی اهل نظر دیدن و جان دادن است! ... با ما بی وفا تو که نبودی بی همر و وفا تو که نبودی پر جور و جفا تو که نبودی دور از دل ما تو که نبودی! من از دست غمت عزیزم! چه مشکل ببرم جان چه مشکل ببرم جان! امروز همه چیز رو به مرضیه گفتم! گفتم که هر چیزی رو که من دوست دارم تو باهاش بیگانه هستی و عکس این قضیه هم صادق است! نمیدانی این روز ها من چه میکنم همان طور که من نمیدانم تو چه شور و حالی داری! من دور از شور و نشاطی که تو سراغ داشتی، من دور از خود واقعی، کاش کمک میکردی!چه خواسته ی محالی!خودم خنده ام گرفت! کاش اتفاق تازه ای بفتد ! بد دلم هوای ان روزها را کرده که حتی نمیتوانستم لحظه ای قلم را کنار بگذارم! من واقعا با هوش بودم یا او دچار سوء تفاهم ده بود؟ پ.ن2: پ.ن3:حالم خوب خوب است!زندگی یه طور دیگه شاید!چند وقتی دوباره دلم هوای نجوم کرده!هوای همه دستگاهای مختصات کروی و کره ی سماوی پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد! باران گرفت! مادرم گفت:چه بارانی می آيد. پدرم گفت:بهار است ! وما نمی دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است ! پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانيد.لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم! پيامبری از کنار خانه ی ما ردشد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر کنارشان زد.خورشيد را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهايمان گذاشت ! پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روييدند و هزار آوازی را که در گلويشان جا مانده بود ؛ به ما بخشيدند !و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم! پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزاران در ِ بسته داشتيم و هزار قفل بی کليد. پيامبر کليدی برايمان آورد. اما نام او را که برديم ؛ قفل ها بی رخصت کليد،باز شدند ! من به خدا گفتم : امروز پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.خدا گفت: کاش می دانستی هرروز پيامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست ! برگرفته از کتاب : پيامبری ازکنار خانه ی ما رد شد! نوشته ی عرفان نطر آهاری هزار جهد بکردم که یار من باشی مراد بخش دل بی قرار من باشی چراغ دیده ی شب زنده دار من باشی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی .(نمیدانم چرا این شعر حضرت حافظ را تا کنون نخوانده بودم!اماحالا مجذوب انم!) .. ...و حرف خودم: هزار حرف نگفته که در گلو بماند عاقبت میشکنی! اعتکاف چند روزه ی چشمانت کار دست این دل داد و دچار شد! در اسمان شبم طلوع کردی ستاره ام شدی ماهم شدی شهاب شبها تارم شدی! ناظرت بودم عاشقت بودم اما حالا شاعرت هستم! خیال خام تو باز با خیالم اشک بازی میکند حوض پر اب چشمانم را خالی میکند! و تو یک باره شدی تعبیر خواب های من : تعبیر تازه ی خواب های منی ای همیشه بارانی! میبری روح مرا با خود تا به اندازه های کیهانی! ........................ اما حالا نیستی و من و دنیای پریشانی! رفته ای اینک و اما باز بار دگر برمیگردی؟ چه تمنای محالی خنده ام میگیرد! بی دلیل نگفته اند: دنیا محل گذر است دل نباید بست! صدا کن مرا صدای تو خوبست صدای تو سبزنه ی آن گیاه عجبیست که در انتهای صمیمیت حزن میروید! در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در ادراک یک متن کوچه تنها ترم! بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد........... و خاصیت عشق این است! مهمانی سهراب برای تو! ................. سورن عزیز همچو سرونازی بلند درون ذهن خاکیم قد میکشی و هر روز سبز تر! با امید! عزیز تولدت مبارک! شادی و پیروزی تو بی شک ازوی تمام کسانیست که تو را میشناسند! من نیز....... بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیز ها را ببینیم! نمیدانم الان دارم خداحافظی میکنم یا نه! درست زمانی که سپید عزیزدل امد، زمینی تر میشوم! تا شاید.................. شاید زمین هموار تر شود! یا حق! انگار دست و پایمان را بسته اند و باید به اجبار از همین پل که اسمش را کنکور گذاشته اند رد شویم.احساس می کنم کمی هوا کم است! از این به بعد باید به جای مقایسه آرکائیک ها با خودمان و یافتن نسبت فامیلی ! بین نئاندرتال ها و هابیل و قابیل به فکر پیدا کردن نسبت بین تالس و دالتون باشیم! که هیچ ربطی هم به هم ندارن. کمپبل بیولوژیمان را باز می کنیم.صفحه 476، زیر نظریه تک ریشه ای با قرمز جیغ خط کشیده شده و زیر آن نوشته ایم: من با این موافقم! چه اعتماد به نفسی داشتیم آن زمان! که خودمان را بین دانشمندان به زور جا می دادیم و نظر بقیه را رد می کردیم.اما حالا بچه بشین سر جات وقتی طراح کنکور این سوالو طرح کرده یعنی درسته دیگه! اصلا ببینم تست قبلیتو چند درصد زدی؟ ما عاشق کراسینگ اوور شده ایم چون عظمت خالقمان را در آن دیده ایم! اما محصورمان کرده اند در این کتاب های پر محتوا که شنیدایم این چند سال اخیر محتوایشان سر ریز شده. گوشمان با این حرف ها آشناست."دانش آموزان باید درسشان را بخوانند تا آینده ساز مملکت شوند".چشم! اما فقط درسشان را بخوانند؟ سرمان باید با کنکور گرم شود.بعد با پاس کردن واحدهایمان.بعد با پیدا کردن کارمان!!!! و برای میان وعده نیز مارک ساعت و کفشمان. و اگر این بین بیچاره ای دیوانگی کند و به این فکر بیفتد که سر مملکتمان چه بلایی دارند می آورند. نه نه باور کن اشتباه شد منظورم این بود که چه پلایی دارد می آید از جمله بلایای طبیعی ، خیلی تیپیک!! نیست و نابود ..... نمی دانم گوش همه پر است یا گوش ما خالی! حس جالبی نیست وقتی عکس جوانی را می بینی که زیر آن اسمش را نوشته اند و به عنوان مفقودالاثر ! در یک روز معمولی که ظاهرا هم جنگی در آن رخ نداده دنبال روزنه امیدی برای دیدارش هستند. یک روز عصر می بینی که دیگر فرزندت به خانه نمی آید و تنها خبری که به تو می رسانند این است که هفته پیش تو دانشگاه تریبون آزاد بود! اصلا این حرف ها در این فضای باز با کلی هوا!!! به ما نباید ربطی داشته باشد. ما باید برویم و تست ادبیاتمان را بزنیم تا داغمان به دل مادرمان نماند. راستی تا به حال با مسئولان باشگاه دانش پژوهان برخوردی به گرمی برخورد ما را داشته اید؟؟؟! شاید هم ربطی نداشت. البته ما که نظام کشورمان دموکرات است خیالمان راحت! اگر حرفی زده ایم برای غرب بود.بیچاره ها!(کی ها؟؟؟!)
با توام!
خود خواهی ام را ببخش!
اول خودم!
دوستمان با ما قهریده است!
![]()
عاشق عینک قبلی خودم که شکست!
عینک حدیث که نیست و ساعت مچی مردانه ای که من دوست دارم!
دائم سر کلاس خوابم و برخی فکر میکنند طفلکی شب را بیدار مانده!
کم درس میخوانم!
چه کنمرا نمیدانم!
از او که نگاه نمیکند و با هاله این روزها را دوست میکنیم!!!!
همین.
الان اصلا لازم نیست !
تو حالا باید به یه چیز دیگه فکر کنی!
تو حالا باید یه کار دیگه ای کنی!
اما....
دیگه اعصاب ندارم بعد از ازمون غلط هام رو بشمارم!
من دلم واسه هفت کتاب تنگ شده!
دوست کنکوری من حال تو چه طور است؟
حال ما که بسیار خراب است!شب ها از ترس فیزیک دائم اقای صفیان را داد میزنم!(مامانم گفته!)
در توهم عکسهای رتبه های خوب میرویم!من که هیچی!![]()
بعضی اوقات میفهمی که فکری که در سر داری یا طرز تفکرت چه قدر بده چی کار میکنی؟
اره من چند بار با خودم عهد کردم دعای عهد بخوانم و نخواندم!
من اون موقعی که دنیا دیگه برام داشت کم رنگ میشد ازتون خواستم
جهان من بدتر از این بود!
همه همدیگر را میکشتند!
او با نگاهش من را میبلعید!
من نمیتونستم چیزی بگویم!
او دستان مرا گرفت و به زور مرا میبرد!
من به تدریج ارزوهایم را از یاد میبردم!
ولی نمیدانم چرا
در این میان
ناگهان خیال تو جوانه زد!
من اب نداشتم تا به پایش بریزم!
او اشک هایم را هم گرفته بود!
شاید او دشمن من بود!
میگفت بیا با من!من میترسیدم اما نمیدانم چرا هم پایش شدم!
ناگهان دستم رها شد!
اما دیدم کفش هایم دارد تنگ میشود!
خواستم برگردم اما احساس کردم تو نمی خواهی!
من چه باید میکردم؟
نشستم و گریستم!
سورن و رمانی و ماه و ... نبودند!
من تنها بودم.
ولی احساس کردم تمام شد!
به خودم که نگاه کردم نه دست داشتم و نه پا!
بی انصاف !
نیستی تا مرا این گونه ببینی.
پ.ن1:این روزها دارند تنگ میشوند!
کسی کمکی نمیکند.همه دارند غرق میشوند!
بیا حد اقل باهم غرق شویم!
شاید دنیایی دیگر
شاید رویا های من هم مثل او شود!
خودش میگفت شکست دوباره را تاب ندارد!
شاید یک روز رویاهای من هم دوباره شکست بخورند!به خاطر همین ان را از ذهنم خارج کرده ام!
شاید تو دوباره ارزوهای مرا ببلعی!
زود باش تف کن!
همه اش برای من بود.
و شاید حالا هوای کلاس های اقای حقی!دلم حسودی میکند به نیکو!
...
شما شاد باشید!
ولی نمی ایم!
من به بهانه ای زمینی
| Design By : Night Skin |



