خدایا!
الهی به امید تو را این روز ها بیشتر یاد می گیرم !
دعا کن ، دعا کن برایم خدا صبرم دهد !
این روزها . . .
حال من طور دیگریست !
بذر بود ! این خیال
به تو گفتم ، این را ببر و در باغچه ی دلت سبز کن !
به زیر خاک که رفتم ، خوب بود ، قرار بود دوباره
سبز شوم با تو !
اما حالا . . .
تمام این روزها به فکر اینم که من تو را اشتباه گرفتم یا تو مرا ؟
لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.مجنون نیامدنی است.
خدا از پس هزار سال لیلی را مینگریست.چراغانی دلش را.چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون میگفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش میگرفت.
خدا ثانیه ها را میشمرد.صبوری لیلی را.
عشق درخت بود.ریشه میخواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را اب داد.
درخت بزرگ شد.هزاران شاخه .هزاران برگ.ستبر و تنومند
سایه اش خنکی زمین شد،مردم خنکی اش را فهمیدند،مردم زیر سایه ی درخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه میکند.
خدا درخت ریشه دار را اب میدهد.
مجنون نمی اید.مجنون هرگز نمیاید.
زیرا که مجنون نیامدنی است.زیرا که درخت ریشه میخواهد!!
" عرفان نظری اهاری"
دیگر برای از تو گفتن از خودت واژه قرض می گیرم.همیشه سرم گیج میرود.اما حالا، با تو کوچه های خالی خیال من گیج از عطر اقاقی هاست.راستی؛ آن عقل دیوانه با دیدن چشمانت راهش را کشیدو رفت.نمی دانم چرا این جماعت نمی دانند که بندگیت موهبتی است تهی از نام و ننگ.اصلا ندانند بهتر است.هنوز نفهمیده اند دلی که مدت هاست کسی نشانی هم از او ندارد چله نشینی چشمانت را می کند.گیسوانم را در رقص و سمای باد رها می کنم و جامی از شراب وجودت می نوشم.دستانم را در میان دستانت گره خواهم زد تا بچرخیم و بچرخیم و بچرخیم و در این حجم سفید گم شویم.پاکی نفس هایت به بیکرانم می کشد.حالا که مرا به بند جاودان کشیده ای این ضعیف بی جان را در حریر بوسه ات پنهان کن تا حجابی، باشد، برای نامحرمان.تا خلق لحظه ای پاک تر از دستان کوچک فرشتگان.
شاید به سرعت تولد آن ستاره که هر شب چشمک زنان مرا به بیکران می کشد اتفاق، افتاده ای، و من نمی دانم به فرمان کدام خدای ناشناخته مبهوت و آرام اطاعت می کنم.
حروف در هم جنون روی دایره ای بی پایان می چرخند و این مرا کلافه می کند.آن ها را می جوم و وجودم پر می شود از ...
نوایت را در سینه ام زمزمه کن و بگو که چشمانت برگ های سبز تخیل نیستند.بگو معصومیتشان تصوری بی نشان نبوده و نیست.حجم عظیمی از من ذوب می شود و قدحی پر می کند برای تو و این پیشکشی است برای وجودی مقدس،برای گوشه ای از نگاهت.باقیش بماند تا بتوانم کمی بندگی کنم.
شاید سکوت من جانت را می آزارد اما سکوت تو عشق را می بالد.
امشب گیسوانم را در تنفس معصومت شانه می زنم و زندگی را آغاز می کنم.با مناجات سبز درختان که به سوی نقطه روشن توحید می روند خواهم رفت تا آفرینشت را شکر بگویم .راستی ؛ روی جام باده ها خواهم رقصید.
من.......نمیدونم!******************************************************
من از حق تو در مقابل خودم دفاع کردم
خاموش بودم نمیدانی از درون من چه ها کردم!
هزار حرف نگفته را من ارام خواباندم
هزار شوق در چشمانم من ان را رها کردم!
باز هوای شاعری به سرم زد اما....
من آن را برای فرار از نگاهت فنا کردم
"قبول کن اینکه بخوای چیزی که در سر داری رو نگی خیلی سخته!"
هیچ وقت اینجا ازشون ننوشتم!
حالا اما...
نه!
من عاشق چشم و ابروی شما نیستم و حتی ساکن کوی شما!
من از پارسال که یه طور دیگه برام معنی شدید فهمیدم میتونم جز اینکه بیام
تو جشن ها دست بزنم بگم اقا بیا و...یه طور دیگه دوستتون داشته باشم!
اره من چند بار با خودم عهد کردم دعای عهد بخوانم و نخواندم!
من هر وقت یه مشکلی تو روحم پیدا میشد شاید بیشتر یادتون میافتادم!
من اون موقعی که دنیا دیگه برام داشت کم رنگ میشد ازتون خواستم
کمک کنید!و شاید مصطفی یک نشانه بود به قول خانم دمان که خیلی ها از او بدشان میاید
و من هر روز بیشتر دوستش دارم!ولی میدونم من کم شدم!
من از شما خواستم که چیزهایی که ممکن است دنیای من را خراب کنند از من دور کنید
و از ان روز به بعد رفتارهای عده ای کم شد!حتی حالا وقتی نگاهمان تلاقی کند،از هم میگذریم!
هستنتان را باور دارم!یقین دارم!اما چه کنم گاهی این افکار افسار گریخته...
من دلم جهش این گونه جهان را نمیخواهد!
من دلم ...خدا میداند !
خدایا تو خود میدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است.چه رنجی میکشد انکس که انسان است

شوه ی نوشین لبان چهره نشان دادن است
پیشه ی اهل نظر دیدن و جان دادن است!
...
با ما بی وفا تو که نبودی
بی همر و وفا تو که نبودی
پر جور و جفا تو که نبودی
دور از دل ما تو که نبودی!
من از دست غمت عزیزم!
چه مشکل ببرم جان
چه مشکل ببرم جان!
امروز همه چیز رو به مرضیه گفتم!
گفتم که هر چیزی رو که من دوست دارم تو باهاش بیگانه هستی و عکس این قضیه هم صادق است!
نمیدانی این روز ها من چه میکنم همان طور که من نمیدانم تو چه شور و حالی داری!
من دور از شور و نشاطی که تو سراغ داشتی،
من دور از خود واقعی،
کاش کمک میکردی!چه خواسته ی محالی!خودم خنده ام گرفت!
کاش اتفاق تازه ای بفتد !
بد دلم هوای ان روزها را کرده که حتی نمیتوانستم لحظه ای قلم را کنار بگذارم!
من واقعا با هوش بودم یا او دچار سوء تفاهم ده بود؟
پ.ن1:این روزها دارند تنگ میشوند!
کسی کمکی نمیکند.همه دارند غرق میشوند!
بیا حد اقل باهم غرق شویم!
شاید دنیایی دیگر
پ.ن2:
شاید رویا های من هم مثل او شود!
خودش میگفت شکست دوباره را تاب ندارد!
شاید یک روز رویاهای من هم دوباره شکست بخورند!به خاطر همین ان را از ذهنم خارج کرده ام!
شاید تو دوباره ارزوهای مرا ببلعی!
زود باش تف کن!
همه اش برای من بود.
پ.ن3:حالم خوب خوب است!زندگی یه طور دیگه شاید!چند وقتی دوباره دلم هوای نجوم کرده!هوای همه دستگاهای مختصات کروی و کره ی سماوی
و شاید حالا هوای کلاس های اقای حقی!دلم حسودی میکند به نیکو!
...
شما شاد باشید!
پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد! باران گرفت!
مادرم گفت:چه بارانی می آيد. پدرم گفت:بهار است !
وما نمی دانستيم باران و بهار نام ديگر آن پيامبر است !
پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانيد.لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم!
پيامبری از کنار خانه ی ما ردشد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود. پيامبر کنارشان زد.خورشيد را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهايمان گذاشت !
پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روييدند و هزار آوازی را که در گلويشان جا مانده بود ؛ به ما بخشيدند !و ما به ياد آورديم که با درخت و پرنده نسبت داريم!
پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزاران در ِ بسته داشتيم و هزار قفل بی کليد. پيامبر کليدی برايمان آورد. اما نام او را که برديم ؛ قفل ها بی رخصت کليد،باز شدند !
من به خدا گفتم : امروز پيامبری از کنار خانه ی ما رد شد.امروز انگار اينجا بهشت است.خدا گفت: کاش می دانستی هرروز پيامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست !
برگرفته از کتاب : پيامبری ازکنار خانه ی ما رد شد! نوشته ی عرفان نطر آهاری
هزار جهد بکردم که یار من باشی مراد بخش دل بی قرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دار من باشی انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی
.(نمیدانم چرا این شعر حضرت حافظ را تا کنون نخوانده بودم!اماحالا مجذوب انم!)
..
...و حرف خودم:
هزار حرف نگفته که در گلو بماند عاقبت میشکنی!
اعتکاف چند روزه ی چشمانت کار دست این دل داد و دچار شد!
در اسمان شبم طلوع کردی
ستاره ام شدی
ماهم شدی
شهاب شبها تارم شدی!
ناظرت بودم
عاشقت بودم
اما حالا شاعرت هستم!
خیال خام تو باز با خیالم اشک بازی میکند
حوض پر اب چشمانم را خالی میکند!
و تو یک باره شدی تعبیر خواب های من :
تعبیر تازه ی خواب های منی ای همیشه بارانی!
میبری روح مرا با خود تا به اندازه های کیهانی!
........................
اما حالا نیستی و
من و دنیای پریشانی!
رفته ای اینک و اما باز بار دگر برمیگردی؟
چه تمنای محالی خنده ام میگیرد!
بی دلیل نگفته اند:
دنیا محل گذر است
دل نباید بست!
صدا کن مرا
صدای تو خوبست
صدای تو سبزنه ی آن گیاه عجبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید!
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در ادراک یک متن کوچه تنها ترم!
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمیکرد...........
و خاصیت عشق این است!
مهمانی سهراب برای تو!
.................
سورن عزیز
همچو سرونازی بلند درون ذهن خاکیم قد میکشی
و هر روز سبز تر!
با امید!
عزیز تولدت مبارک!
شادی و پیروزی تو بی شک ازوی تمام کسانیست که تو را میشناسند!
من نیز.......
بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیز ها را ببینیم!
نمیدانم الان دارم خداحافظی میکنم یا نه!
ولی نمی ایم!
درست زمانی که سپید عزیزدل امد،
من به بهانه ای زمینی
زمینی تر میشوم!
تا شاید..................
شاید زمین هموار تر شود!
یا حق!
انگار دست و پایمان را بسته اند و باید به اجبار از همین پل که اسمش را کنکور گذاشته اند رد شویم.احساس می کنم کمی هوا کم است!
از این به بعد باید به جای مقایسه آرکائیک ها با خودمان و یافتن نسبت فامیلی ! بین نئاندرتال ها و هابیل و قابیل به فکر پیدا کردن نسبت بین تالس و دالتون باشیم! که هیچ ربطی هم به هم ندارن.
کمپبل بیولوژیمان را باز می کنیم.صفحه 476، زیر نظریه تک ریشه ای با قرمز جیغ خط کشیده شده و زیر آن نوشته ایم: من با این موافقم! چه اعتماد به نفسی داشتیم آن زمان! که خودمان را بین دانشمندان به زور جا می دادیم و نظر بقیه را رد می کردیم.اما حالا بچه بشین سر جات وقتی طراح کنکور این سوالو طرح کرده یعنی درسته دیگه! اصلا ببینم تست قبلیتو چند درصد زدی؟
ما عاشق کراسینگ اوور شده ایم چون عظمت خالقمان را در آن دیده ایم! اما محصورمان کرده اند در این کتاب های پر محتوا که شنیدایم این چند سال اخیر محتوایشان سر ریز شده.
گوشمان با این حرف ها آشناست."دانش آموزان باید درسشان را بخوانند تا آینده ساز مملکت شوند".چشم! اما فقط درسشان را بخوانند؟
سرمان باید با کنکور گرم شود.بعد با پاس کردن واحدهایمان.بعد با پیدا کردن کارمان!!!! و برای میان وعده نیز مارک ساعت و کفشمان. و اگر این بین بیچاره ای دیوانگی کند و به این فکر بیفتد که سر مملکتمان چه بلایی دارند می آورند. نه نه باور کن اشتباه شد منظورم این بود که چه پلایی دارد می آید از جمله بلایای طبیعی ، خیلی تیپیک!! نیست و نابود .....
نمی دانم گوش همه پر است یا گوش ما خالی!
حس جالبی نیست وقتی عکس جوانی را می بینی که زیر آن اسمش را نوشته اند و به عنوان مفقودالاثر ! در یک روز معمولی که ظاهرا هم جنگی در آن رخ نداده دنبال روزنه امیدی برای دیدارش هستند.
یک روز عصر می بینی که دیگر فرزندت به خانه نمی آید و تنها خبری که به تو می رسانند این است که هفته پیش تو دانشگاه تریبون آزاد بود!
اصلا این حرف ها در این فضای باز با کلی هوا!!! به ما نباید ربطی داشته باشد. ما باید برویم و تست ادبیاتمان را بزنیم تا داغمان به دل مادرمان نماند.
راستی تا به حال با مسئولان باشگاه دانش پژوهان برخوردی به گرمی برخورد ما را داشته اید؟؟؟! شاید هم ربطی نداشت.
البته ما که نظام کشورمان دموکرات است خیالمان راحت! اگر حرفی زده ایم برای غرب بود.بیچاره ها!(کی ها؟؟؟!)
به من مبگه من مقصرم!
مگه من چی کار کردم!حرفهای تند زدم،آره ،خب به خاطر دوستم بود!داشت دچار اشتباهش میکرد!
نمیدونم شاید به قول یکی از دوستان نباید با دو دو تا چهار تای خودم پیش میرفتم اما من
میدونستم خدا نظرش درباره ی این موضوع چیه!
خدا نهی کرده!
من خواستم یه بار تو زندگیم کار درست رو بکنم !کاری که عقل بهش حکم میکنه نه احساس!
نه احساس کسی که تو شرایط خوبی نیست!
خدایا من مقصر نیستم!تو خودت لا اقل میدونی!
خدایا بهش کمک کن!
خیلی ناراحتم!چه طور به خودش حق میده من رو مقصر جلوه بده؟
تو این روز به این قشنگی
من میترسم!
لعنت به این بازی ها!
لعنت به این ها که نمیفهمند!
*این شعر از سپید عزیز دل شاید اروم شم!بد جوری حالم بده!
گویا پرنده ای و تازه بال هایت را چیده اند!
به چشم بر هم زدنی میرسی
و دلتنگی هایت را میپاشی به چهار کنج اتاق
مثل روز اخر
که چشمانت هم خبراز هیچ اتفاق تازه ای نمیداد!
برایت یه فنجان خواهش تازه دم میکنم
با طعم اشک های همیشگی!
تونیستی و من بدون گفتن واژه ای حتی
امروز زمین طور دگریست!
اما زمینیان همان طوری هستند که بودند!
امروز میل خورشید به حراکثر خود یعنی به 5/ 23
درجه میرسد!خورشید در عرض جغرافیایی بست و سه و نیم درجه ی شمالی
عمود بر مردم میتابد!
به امید اینکه این تابش باعث نشود مردم کله شان تاب بردارد و مهربان نباشند.
به امید اینکه این شب های ابری سپری شوند و راه کهکشان در مقابل چشم های
ضعیف من پدیدار گردد! چشمانم هر روز بد تر میشوند!
شب ها سیاره مشتری را ببینید!بسیار پر نور است!
خوش به حال تو موجود که در نیم کره ی جنوبی هستی!ما دلمان سهیل میخواهد!
شاید دل تو هم ....
نه اینجا کوچک تر از ان است که دلمان بخواهد!
زمین!!!خیلی کوچک است!
هابل به زمینیان کمک میکند!
خدا بیامرزدش!
دوست دارم روزی را ببینم که عاقبت مشخص شده فکر های ما درباره ی قوانین
کیهان اشتباه بوده!
دوست دارم ماده ها تاریک شوند !
پرتو های
Cmb
بسیار محبوبید!
باز من شروع کردم.
شک و تردید و گمان و وهم...
چرا دروغ می گویند؟تو که می دانی من زود باور می کنم.پس چرا دروغ می گویی؟دیگر باور نخواهم کرد تا نگویند دختر دیوانه چه قدر ساده است.
خوب است هذیان هایم را روی تو بالا بیاورم؟می خواهی با بداهه هایم سرگردانت کنم؟
آنطور باید که باشد این است و جز این نیست:درست روبروی آسمان دیدگانت و کنار دستان مهربانت.اما می شود فقط یک قدم آن طرف تر بیایی؟روی موازی ترین خط دنیا با مسیر من؟جوری که دستانت به دستانم نرسد.
خدایا وقتی بنده هات منو برای خالی کردن دلشون انتخاب می کنن چرا فکر نمی کنن که من باید با ابن همه احساس سیاه و سفید چی کار کنم؟بیچاره ها ناچار می شن هجوم بیارن به این قلم خاک خورده تا سرفه ذهنم را در آورند! اما من عاشق این سرفه هام.
دقیقا با توام!مگر چه می شد اگر چشمانت صادق بودند؟چه می شد اگر مرا وادار به سکوت مرگ آوری نمی کردی که مذهبمان نیز تاکنون به خود ندیده بود؟
پیش ما دیوانگان ، نام پاک خدایمان ، رسولمان است و کتابمان مستی و خاک باده مان.
راستی دل نوشته های من بی مخاطب است!
زمینیمان قرار بود واژه های خشکیده مان را آب دهد. سبز سبز.
اما من برای حرف زدن با تو از خودت واژه قرض می گیرم.
پ ن 1. بر من خدا ببخشاید. برتو بنده اش.
من سردم است.من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم کرد؟آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید؟
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند.بیا ایمان بیاوریم به آ غاز فصل سرد. نگاه کن که چه برفی می بارد...(فروغ)
پ ن 2.وای عاطفه واقعا خوشحالم که بالاخره یکی تو تاریخ مثل من فکر می کرده!!! البته جز تو زمینی من. یعنی باور کنم.خیام؟!!
یعنی عقل ناقص من می تونه یه گوشه ای از فکرای اونارو تو خودش جا بده؟ چه استبعادی( برای ادبیات گاج خوندم). کم کم داشتم نا امید می شدم.گفتم اینا در حد من نیست .دارم بلند پروازی می کنم. اما حالا.... دیشب یه خبر بد شنیدم.امروز یه خبر خوب.
خیلی دوسش دارم.به نظرت خیام فکر می کرد که کلی سال بعد یه دختر 17 ساله عاشقش بشه!!!!!!!
نمیدانم کجا میتواند جای مناسبی برای ناراحت بودن باشد!
ان روز ...
گریه هایم که تا حد مرگ پیش روی کرده بود و من که سارا و رومانی بیچاره را میزدم!فی فو ناراحت بود!اشک میریختیم.
سورن تنها در خانه ناراحت بود و او در مدرسه نبود!
روز قبول نشدن زیستی ها آقا جلوی من را گفت و گفت بگو چی شده
من گفتم به خاطر دوستانم...... برایم بسیار گفت!
و اقای یعقوبی مهربان که ان روز همه ی ما را فهمید!
من دلم برای ان روز تنگ نمیشود!
تا میدان فردوسی پیاده رفته بودند!با هم و دلشان دو باره هوای کلاس های بیو شیمی و معلمشان .............
بعضی ها از ما خیلی معلم هامان رو دوست داریم!
حالا من چه کار کنم؟
دوست دارم ناراحت نباشم اما
اقای حقی که از ایران میرفت،زنگ اخر که همه ما بغض کرده بودیم،به ماها امید داشت!
شاد حالا برایش فرقی نداشته باشد!
از روزهای عاشق نجوم بودنمان
متر متر مدرسه تا خانه با اتوبوس های پر از خاطره است!
مردمی که نمیفهمیدن تا اخر شهریور مدرسه رفتن
برای تجدیدی نیست
و ادم های بی سر و پایی که ما گاهی به خاطر ترس از انها
ساعت5/5 غروب زمستان
تا سر خیابان را پشت سر آقای حقی میدویدیم
و او گاهی نگاهمان میکرد .شاید او مراقب ما بود!
روز های سردی که با ترس ساعت7 صبح برای اندکی کلاس بیشتر داشتند
می امدیم مدرسه واقا ساعت 8 میامد!
دلمان نمیخواست چیزی بگوییم!میدانستیم او شاید فقط سه چهار ساعت خوابیده باشد!
معلم ترک زبانان که من همه اش فکر میکردم تیریزیست و همدانی بود!
دانشجوی دکترا ی دانشگاه شریف
من از رفتارهای سر کلاسم بدم امده!فکر میکرد من خیلی ......
یک روز یه آقای غفاری گفتم:اآقا معلم جدید ما دفتر نمیاید میشود با او دوست شوید؟
و او مهربان قبول کرد!ولی معلم ما نرفت!شاید میخوات خودش را اماده ی کم نیاوردن
جلوی ما کند!
و ...
همه اش زیاد است اما ...
حالا فکر کنم باید به چیزهای دیگری فکر کنم!
لبخند هایی در س های کنکور که شوق زیادی برای خواندنشان دارم
ولی هیچ وقت به پای این کتاب سرمه ای نجوم کروی نمیرسد!
بعد از مرحله ی اول امسال " الهه" کلاس های خوبی گذاشت اما نمیتونم به همیم راحتی
به خودم بگم که "عیبی نداره!مهم این بود که چیز های تازه یاد گرفتی !"نه اصلا
این ها مهم نبود!!!
پارسال را بی خیال بودیم!بچه تر بودم و هدفم کمرنگ
اما سوم اصلا جای شوخی نبود!!
اصلا گاهی حس حسادتم گل میکند!چرا.........
شاید چند سال دیگر همه اینها و همه این حس ها باعث خنده ام شود!در این صورت من پست ترشده ام!!
ارزو میکنم که این طور نشود!من برای همه چیز خودم را اماده نکرده ام!برای هیچ چیز اماده نیستم!
تمام شد!المپیاد هم تمام شد!
من سازم:بندی اوازم.برگیرم،بنوازم.برتارم زخمه ی
"لا"میزن،راه فنا میزن
من دودم:میپیچم،میلغزم،نابودم.
میسوزم،میسوزم:فانوس تمنایم.گل کن تو مرا،و درآ.
ایینه شدم ،از روشن واز سایه بری بودم.در بی خبری بودم.
قرآن بالای سرم،بالش من انجیل،بستر من تورات،و زبر
پوشم اوستا،میبینم خواب:
بودایی در نیلوفر اب.
هر کجا گل های نیایش رست،من چیدم.دسته گلی دارم.
محراب تو دور از دست:او بالا،
من پست.
خوشبو سخنم، نی؟باد "بیا"میبردم،بی توشه شدم در کوه"کجا"،گل چیدم،گل خوردم.
در رگ ها همهمه ای دارم،از چشمه ی خود ابم زن،ابم زن.
و به همه یک قطره گوارا کن ،شورم را زیبا کن.
باد انگیز،درهای سخن بشکن،جا پای صدا میروب.هم
دود "چرا"میبر،هم موج "من" و "ما" و "شما"میبر.
ز شبم تا لاله ی بیرنگی پل بنشان،زین رویا در چشمم گل
بنشان،گل بنشان.
سهراب سپهری
رهگذر __گریزان از زمان__
از خداوند می گفت
اینکه
دور است و دست نیافتنی
اما من باور نکردم
که خدا را در لبخند تو بارها دیده بودم...
پ.ن:
**سارای عزیز معذرت خواهی ما را پذیرا باش!
تا شاید طعم توت فرنگی را که در ذهن من افتاد دوباره در دهانم بیاید
من دوست دارم هذیان بگویم حتی اگر تو جلوی دهانم را بگیری !
من دوست دارم امید هایم را داد بزنم حتی اگر تو بگویی که ...من دوباره داد میزنم!
من دوست دارم فکر کنم که همانی میشود که خودم میخواهم
تو نمیتوانی کاری کنی .و من از اینکه تو ناتوان شده ای خوشحالم!
دوست دارم به رفتن به فرحزاد بعد از کلاس حسابان با بچه ها و اقا فکر کنم!من دوست دارم در بازی زندگی کنم !
تو نمیتوانی!چون تو تا به حال دنیای من را ندیدی!
من از حساب کردن وقت ها خسته شدم!
من همه کتاب ها را خط خطی میکنم!
خیلی دوست دارم سر کلاس توپ را شوت کنم تا به سر این معلم مان بخورد
ما باران دوست داشتیم!
ما همه دست میزدیم.
من ....
طور دیگری شاید....
من دوست دارم ارزوهایم را برای همه بگویم!حتی اگر در دلشان بخندند!
من هذیان بالا می اورم!
تمام شد!
شاید قسمتی از من بمیرد!من میخواهم سوگواری کنم.
کتاب جدیدی که نویسنده اش به من هدیه داد را دوست دارم پاره کنم~
ساحل امونیاک جای مردن نیست!
ببخشید!!!
زبان بغضم امانم نداد......
من چند روزی میشود که در مورد کارهای خودم تردید دارم.یادم نمیاید چه کردم!!
فقط میدانم که خودم میخواهم.
بدون تردید زندگی گاهی در بی خبری زیباتر میگذرد.همه چیز را خراب نمیکنم شاید روزی
دلم خواست برگردد.شاید تو روزی خواستی که اینگونه نباشی و من هنوز نمی دانم خوب بودن
یعنی چه؟
اصلا شاید از اول باید راه دیگری در پیش میگرفتم راهی که رد پایی حتی از تو نداشته باشد.
این کتاب تازه اعصابم را خورد کرده .چاپ این کتاب ...............ایده ی مسخره ای بود.
دوست دارم یک دفعه ای بروم تا چند وقت فقط به خودم فکر کنم و در دنیای خودم
بازی کنم. اما نمیشود!!سد راه!(خیلی پر رو هستی)
چقدر خوشحالم از اینکه امسال هم برایم فقط امتحات نهایی اش مانده و تمام و
شروع میشود زندگی تازه که خدا کند ان طور باشد که میخواهم.
**اعتکاف چند روزه چشمانش کار دست این دل داد و دچار شد!!
****راهی جز ادامه دادن و هدفی جز راه .......... هست!فقط خودش را قایم کرده!بازیگوشی میکند و گاهی
ادای من را در میاورد!(ادا رو این جوری مینویسند؟)
من به دنبالش میگردم .هدف بازیگوش!!
مثل احمق ها فکر میکنه.کسانی میگفتند.
حالا به حرف های من گوش بده:دیدی که هر وقت از چند روز قبل میگم به حرف های خودم اضافه میکنم
"وقتی احمق بودم"گاهی احساس میکنم اون موقع عاقل بودم و حالا احمق!
ولی حالا همه میگید تازه عاقل شدی!!من تازه تازه ها دارم میفهمم فکر هایی که از پیش از اجتماع و اطراف داشتنم فقط تو بازی بود ! "تو بازی"خوشم میاداز این کلمه
چون شیرینه!توهم میزنیم:
تو بازی من الان مدال طلا دارم !باور میشه؟تو هم بیا تو بازی.....
بدم میاد وقتی گریم میگیره برای همه توضیح بدم..........(هیچی ٫نقطه ها بی خود بود تو خیال کن من بر خلاف همیشه خواستم فقط چیزی نگم)
اصلا" فکر نمیکردم چهره خندون من این همه تاثیر رو بقیه داشته!(این لبخند برای فراموشی است!
تو مفهومش را میفهمی؟)شوخی کردم .من همین طوریم دیگه!
عجب هزیان بالا آوردنی!!!
چه کردی؟
فقط کل کل همین!
********************
شب ها یک به یک سپری میشوند.ماه منتظر هزار و یک است و من اصلا چیزی نمیفهمم.میگویم تازه ها
نفهم شده ام ها!
شب
ماه در اسمان نیمه است
افتاب عجله ی غریبی دارد
زمینیان
بیایید
و زیر نور ماه دستان آه بلند تر است.
آفتاب برای چه؟
ابر سترون که از باریدن سیر نمیشود!
چتر برای چه؟
این جا خاطرات که خیس نمیشوند!
دست از توهم گفتن بردار
این حس پوچی من که نیست نمیشود!
*************!******************************!*************************
این متن رو چند ماه پیش دکتر نوروزی تو وبلاگشون گذاشته بودند.برای من لمس شدنی بود .
شاید شما هم ..................
بزرگ که می شویم ، یاد می گیریم که حتی کسی که گمان می کردیم هرگز ناامیدمان نمی کند،روزی رهایمان کند. می فهمی که قلبت احتمالا بیش از یک بار زخم بردارد و هر بار دردناک تر و سخت تر. قلب دیگران را هم خواهی شکست، پس به یاد آنچه بر سر قلبت آمد باش. با بهترین دوستت خواهی جنگید. عشق تازه را به بهانه ی آنچه عشق های قدیمی با تو کرده اند، سرزنش خواهی کرد. خواهی گریست، چون زمان خیلی سریع می گذرد و سرانجام آنکه را که دوست می داری روزی از دست خواهی داد.
پس، تصویرهای زیادی را به خاطر بسپار، بسیار بخند، و آنسان دوست داشته باش که انگار که هرگز زخمی برنداشته ای. زیرا که هر شصت ثانیه ای که با اندوه می گذرانی، دقیقه ای شادی است که هرگز بازنمی گردد.
نترس که زندگی ات به پایان می رسد،
بترس از آنکه زندگی هرگز دوباره آغاز نمی شود.
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من!
.
.
.
ستاره ها نهفتند در اسمان ابری
دلم گرفت ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
بد جوری چشمانم فکر این افتاده اند که شبیه چشمان تو
سیل ببارند.
چه کار کنم دلم فقط میخواهد با خودش لج بازی کند .
اصلا فکر نمیکند اینجا جایش نیست،آبرویم جلوی تو رفت!
خب دنیا و ارزوهاش گاهی خیلی مهم میشوند!
بلد نیستم بگویم که "نباید به دنیا دل بست"
درک نمیکند.
تازه فهمیدم چقدر دوست دارم!و چقدر دوستشان دارم!
یک شنبه بود اما...
تا مرز ان دنیا رفته بودم
اگر زود تر نمیگفتند شاید........اشک هم تمام شده بود.
تمام شد.!این را خوب فهمیدم:
من ضعیف تر از آن بودم که خودم تصور میکردم.
بهار نو مبارک.
همه چیز را که نباید گفت؛
تو هم نگوکه آنچه دیوانه ام کرد پوزخند ماهی قرمزهای کوچک حوض به آرزوهایم بود.
همه چیز را که نباید گفت؛
تو هم نگوکه آن صدای سوگ شبانه، آوای عزاداری یکی از آرزوهای من است که از درد می میرد.
همه چیز را که نباید گفت؛
تو هم نگوکه آن چه هر شب تشییع می شود یکی از رویاهای من است که از ترس می میرد.
و امشب نیز یکی از رویا های من در حال مرگ است.شاید آخرین نوشته من تو این جا باشه.زمینی من می تونی اسم من رو از زیر نوشته هات پاک کنی.دیگه نمی تونم به معنای واقعی کلمه زندگی کنم. جهان به جهیدن خودش ادامه می ده.امیدوارم یه آدم مفید تر جای منو بگیره.
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان تنها به کشف پاسخی مجهول دل خوش ساخت
و من حتی این می توان ها را نیز نمی توانم چه رسد به ...
نه یک زمینی من.برای من یک امتحان نیست، مردابی است که هرچه دست و پا می زنم بیشتر در آن فرو می روم.باید منتظر یک منجی بود...